زندگی جریان داره :)
خوبه زنده گی...
زنده باشید :)
و من زنده گی میکنم ... دیوانه وار! ... تا رهایی .
برف میباره... و من غرق نفس و لذتم...
هاااااااااه چه قدر حال میده بیرون رفتن و زیر برف پر از حس لرز و سرما شدن...
راسش همش حس میکنم که خدا بخاطر من امسال زمستون رو زودتر فرستاده...
* بعد از روزهای غیر قابل تحمل و پر عذاب در انتظار زودتر گذشتن و تموم شدنه پاییزه لعنتی و وحشی، باریدنه برف سورپرایز خیلی خوبی بود برای این دل . مرسی بی نهایتم..
کم رنگ شدن خیلی میچسبه ..
و همینطور کم رنگ موندن .
برای همه چیز و همه کس
الا
تو ..
نه.........................................................................................................................
حتا
تو ..
خوبه که داره بارون میاد و من اصلا دلم نمیخاد که برم بیرون.
دلم براش تنگ شده ولی اصلا دلم نمیخاد ببینمش.
خوبه که داره خوشم میاد از همه چیزایی که ازشون دوری میکردم.
خوبه.
خوبه که برم به جهنم.
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور همیشه به روی شانه های آنهاست...
+ تکه ای روشنی میخواهم.. تکه ای نور..
وقتی باور کردم که ازین دنیا رفته
انگار تموم عمرم رو توی یه خواب بزرگ گذرونده بودمو بعد از سالها بیدار شدم
خواب عمیقی که زندگیمو میگرفت
توی این چند روزه خیلی چیزا تغییر کرده
دلم میخاد بیدار بمونمو همونطوری که دلم میخاد نفس بکشم
دیگه افکار پوچ و بی ارزش گذشته ها که بت شده بودن و چارچوب مهم نیستن
الان فقط اون چیزی مهمه که بخاطرش اینجاییم
ما به هم نیاز داریم
ما مهمیم نه دنیا
پاییز اومد ...
حالا وقته نفس و نگاهه ..
چقدر زیاد طول کشید برسه اما رسید و من رو ...
خوش اومدی فصل برگ و بارون و انار .. خوش اومدی .
منتظر پاییزم...
زندگی توی این فصله... زندگی حقیقی و ناب .
ماه هاست که منتظرشم.. روزهای زیادیه که صبح بیدار میشمو پنجره رو باز میکنمو سراغ هواشو میگیرم.. و هرروز خوشحال میشم از نزدیک شدنش...
کی میدونه انتظار برای رسیدن پاییز یعنی چی؟ کی میتونه بفهمه که برا همچین منتظری هر ساعتی چه معنایی داره؟ و اولین روز.. اولین ساعتش..
نه. همیشه چند روزی زودتر میاد.... بخاطر من زودتر میاد. بخاطر انتظار سالانه م..
وقتی بیاد حالم بهتر میشه..... میدونم. شاید چیزیو که دنبالشم رو توش جا گذاشته باشم////.
پاییز... ای...
دلم میخاد برم و توی پیاده روهای خلوت شب قدم بزنم.. قدم بزنمو نفس بکشم... خیلی حیفه که نمیشه، خدارو شکر که این بالکن هست...
ساعت تازه ۵ و نیمه و هنوز دو ساعتی و خورده ای مونده تا هوا اونجوری بشه که منتظرشم/ تا شب برسه و روحم نفس کشیدنو آغاز کنه..
عاشق گرگ و میشیه آسمونم/ روحمو میبره به دور دست ها/ به سرزمین های دیگه/ به رویاهای ناب..
توی غارمم/ کتاب میخونم و منتظر شنیدن صدای بارونم/ بارون/بارون/هااااااااه.. مدتهاس حرفم سکوت شده و کارم رویاپردازی..